سعيد نفيسى
16
زندگينامه عطار نيشابورى ( فارسى )
مصيبت چاره ناكردنى از آنجا نيايد ؟ در اين ميان در مدتى كه كودك نوآموز اندك اندك پختهتر شده به اين نكته پى برده است كه براى رفع اين مشكلات و برابرى با اين دشواريها نيروئى لازمست كه درونيست و قوهاى مىخواهد بيش از آنچه طبيعت در نهاد او نهاده است . اين نيروى فكرى او را دل مىدهد ، اگر هم دلى نداد دلدارى مىدهد . پس توجه به مبدائى لازمست كه اين نيرو را در انديشهء او بدمد و او را دليرتر و پردلتر كند . آن روز در انديشهء خود نقشى كشيده و بتها و ارباب انواع و مشايخ و آباء همه را درهم نورديده و مبدائى در آنجائى كه هرگز نرفته و نديده بر تختى نشانده و گروهى را به خدمت او گماشته و نيكبختى و بدبختى خود را بدست او داده است . نيكوكاران را به دو خوانده و بدكاران را از او هراسانيده و بدين گونه آن نيروئى را كه در انديشهء خويش لازم داشته است بر خود دميده است . اندك اندك اين روح مجرد مايهء دكان شده ، گروهى در نهان به آن راهى براى خويشتن باز كردهاند و رفتوآمد با آن را پيشهء خود ساختهاند . يگانه عيب طبيعت اين است كه پست و بلند بسيار دارد . آن يك زيباتر و اين يك زشتتر ، آن زورمندتر و اين ديگرى بىزورتر ، آن يك باهوشتر و داناتر و اين ديگرى بىهوشتر و نادانتر است . زشت بر زيبا مىنازد ، زورمند ناتوان را اسير سرپنجهء خويش مىكند و دانا نادان را مىفريبد . چه توان كرد ؟ ناموس طبيعت جز اين نيست و همواره روزگار بدينسان گذشته است . آن داناى باهوش چرا به همان سهم نادان قناعت كند و چرا مانند او رنج برد و به همان اندازه بخورد و بپوشد و طرف بردارد ؟ زيركى در اين است كه تن به كاهش و جان به رنج ندهد و در آن دكان بنشيند و ما يحتاج خود را به همان نيروى دانش و هوش رايگان بستاند . اما اگر احتياجى توليد نكند و مردم را بوجود خويش نيازمند نسازد اين دكان هميشه